یاد آن شب

 

 

  یاد آن شب


یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می ریخت

بر سر ما ز در و بام و هوا گل میریخت

 


سر به دامان منت  بود وز شاخ بادام

بر رخ چون گلت  آرام صبا گل میریخت

 


خاطرت هست آن شب همه شب تا دم صبح

گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می ریخت

 


نسترن خم شده، لعل لب تو می بویید

خضر گویی به لب آب بقا گل می ریخت

 


زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من

می زدم دست بدان زلف دو تا گل می ریخت

 


تو فرو دوخته دیده به مه و باد صبا

چون عروس چمنت بر سر و پا گل می ریخت

 


گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود

راستی تا سحر از شاخه چرا گل می ریخت؟

 


شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود

که به پای تو ومن از همه جا گل می ریخت


شاعر: پاریزی

 

 

امشب دلتنگ دوران دبیرستان و دبیر ادبیاتمون  آقای هاشمی شدم که همیشه با مهربونی این غزل زیبا را برا مون می خوند و ما چه حالی می کردیم. ایشالا هرجا باشه سلامت باشهلبخند

 

/ 127 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهونه

هر وقت مرضیه اروم شد میگم بیاد نظراتتون رو بخونه و اونم ته دلش قرص بشه و بتونه صبرشو زیاد کنه

لیلا

چه زیبا بود شعر استادتون هم سلامت باشن [گل]

منیر

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

بهار

سلامممممممممم!!! شب بخیر کم الله!! دهه! خودت مهربونی!![زبان] عزیزش هم خودتی!![ماچ]

بهار

خوبم! تو خوبی؟؟؟ نه! دروغ گفتم! خوب نیستم! اصلا" این روزا مگه میشه خوب بود؟؟ دچار دپرسگی حاد شدم!![نگران]

مریم

سلام! چطوری؟!!! بازم شعرت رو خوندم و بازم دوستش داشتم[چشمک]